خرید بک لینک
برف که بارید،پشت پنجره بودم،تصویر پدرم که خیره به قهرم بود روی شیشه بخار گرفت،بند پوتینهایش شل شد،بغض مادرم لبخند شد و سینی قرآن را پایین آورد؛سرخوش به حیاط رفتیم،آدم برفی مان را ساخت،زیر بارش برف لبه کلاه پدرم مثل ماه شده بود،مرا بوسید و رفت....

پدر شدم نیامد،تنها آدم برفی اش در فضای سرد خانه مان تا قبل از آمدن استخوانهایش زنده مانده بود.

با احترام«امین کاشرفی»

برچسب: داستان,کوتاه«برف,ماه,پدر», نویسنده: حامد کاشانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:04

صفحه بندی