خرید بک لینک
برف که بارید،پشت پنجره بودم،تصویر پدرم که خیره به قهرم بود روی شیشه بخار گرفت،بند پوتینهایش شل شد،بغض مادرم لبخند شد و سینی قرآن را پایین آورد؛سرخوش به حیاط رفتیم،آدم برفی مان را ساخت،زیر بارش برف لبه کلاه پدرم مثل ماه شده بود،مرا بوسید و رفت....

پدر شدم نیامد،تنها آدم برفی اش در فضای سرد خانه مان تا قبل از آمدن استخوانهایش زنده مانده بود.

برچسب: نویسنده: حامد کاشانی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 17:39

صفحه بندی